شب هاي پرستاره ی من

نويسندگان

آناهيد

پيامك وبلاگ

.:.

ما هیچ,ما توهم

چقدر بده که هیچکدوم از آدمای اطرافت رو با اون دیدگاه ایده الیستی که داری نتونی کاملا بپسندی و دوست داشته باشی.هیچ کسی واست خاص و بی همتا نباشه و تو مجبور باشی واسه اینکه دوستشون داشته باشی یا حتی تحملشون کنی از یه سری از رفتارا و اخلاقاشون چشم پوشی کنی.با این اوصاف دوست داشتن ها و روابط ما با چه کیفیتی خواهد بود؟اصلا چقدرش واقعیه؟به چقدرش میشه اطمینان کرد؟رو چقدرش میشه حساب بازکرد؟اینجاست که اون جمله ی طلایی بدجوری تو ذهنم خودنمایی میکنه:سعی کن کسی رو که دوست داری به دست بیاری وگرنه مجبور میشی کسی رو که به دست آوردی دوست داشته باشی.واقعا الآن هممون همینجوری شدیم.اول یه نفر رو به دنیامون راه میدیم بعد که فهمیدیم این اونی نیست که تصور می کردیم به صرافت میوفتیم که واسه حفظ یه سری چیزهای لعنتی دیگه به زور هم که شده اون شخص رو تحمل کنیم و دوست داشته باشیم و وانمود کنیم که خوشبختیم.اینا واسه ی من اتفاق نیوفتاده چون من متاسفانه یا خوشبختانه اینقدر تو این زمینه بدبین و سخت گیرم که حتی به خودم اجازه نمیدم که بخوام کسی رو حتی امتحان کنم ولی میدونم که اگه وارد این روابط بشم احتمالش زیاده که درگیر بشم چون احساسم نقطه صعف منه و ممکنه باعث لغزشم بشه .من نمیخوام کسی رو به زور تحمل کنم _دوست داشته باشم_خودم یا دیگران رو گول بزنم_عمر و انگیزه ی خودم و یه نفر دیگه رو به گند بکشم. ولی تو زندگی نزدیکانم دارم میبینم و حالم به هم میخوره از این همه ریا و تظاهر و لاپوشونی کردن.خوشبختانه این آدمای دوروبرم در این زمینه درس بزرگی هستن واسه من.ولی جدا چرا همه اینقدر کمیت گرا شدیم و به کیفیت هیچ چیزی فکر نمیکنیم حتی روابطمون و فقط میخوایم سرمون یه جوری گرم باشه حالا چه دوست باشه چه همسر چه هر کوفت و زهر مار دیگه ای.مهم اینه که مثلا در امر ازدواج دختر تا سن 25_26 سالگی و پسر تا سن 32_33 سالگی ازدواج کرده باشه دیگه کسی به این کاری نداره که اینا تا چه حد واقعا با هم تفاهم دارن یا خوشبختن یا اصلا دنیاهاشون  چقدر به هم شبیه.واسه همینم معیارهای تفاهم رو واسه گول زدن خومون اومدیم یه سری چیزهای مادی و بی ثبات قرار دادیم که امروز هستن پس فردا معلوم نیست باشن یا نه.نتیجش چی میشه؟یا اگه دختر و پسر خیلی شجاع باشن سال اول طلاق و گرنه 1_2 تا بچه به وجود میارن و به بهانه ی اون ها یک عمر بدون عشق فقط همدیگه رو تحمل میکنن و تازه وانمود هم میکنن که خیلی هم خوشبختن  صرف نظر از اینکه ابراز علاقه ی پسر هنوز واسه دختر فحش محسوب میشه از بس که با هم تفاهم دارن و حرف هم رو میفهمن.به همین سادگی به همین تلخی.خنثی

۱۳۸٧/٤/۳۱ | پيام هاي ديگران ()

روز daddyمبارک

بابا عجب مصیبتی شده واسه ما این روز ننه و باباو عمو و عمه و خاله و زن همسایهمنتظر .والا به خدا هیچی که این وسط به ما نمی ماسه که فقط خر حمالی ها و سرو صدا وبهم ریختن وسایل توسط این تو......ببخشید بچه های آجی داداشا واسه ماستکلافه حالا شانس آوردیم خونه آبجی شهرستانه وگرنه که من دیگه جام اینجا نبودوقت تمام .حالا امروز اومدن اینجا و رفتن زدن قفسه ی کتابامو خراب کردنافسوس_رو بالشت مخصوص تماشایtv  منو خر سواری کردن باهاش منم که حساس دیرو روشو شسته بودم حالا در آوردم دوباره بشورم زبان_اومدم رو میز کام میبینم یه تیکه ای هست در ابعاد2 در 5 بعد که دقت کردم دیدم این یه تیکه ای از ساعت رومیزیمه که بعد از تجزیش به دست عناصر خرابکار باقی ماندهناراحت تو این تاریکی پا گذاشتم رو زمین دیدم پام رفت رو یه چیز نرمی فکر کردم جک و جونوریه دیدم نخیر خرس کوچولوی محبوبمه که شوت شده این زیرمنتظر تازشم دلتون نخواد میکی موز عزیزتر از جانمم دختر دوسالو نیمه ی داداشم از مامی گرفته و هی زرت و زرت شورت اینو در میاره میگه میخوام ببرمش دس سویی عجب بدبختی ها کلافهحالا من این میکی مو اینقد دوست دارم و روش حساسم اینم شورتشو زد خراب کرد دیگه پاش وای نمیایسته(جالب توجه مامانایی که میخوان بچشونو از مامی بگیرن یه نسخه بیارنش پیش این دختر برادر من کاری باشون میکنه که تا آخر عمر آشپزخونرو دستشویی بدونن) دیگه موقع رفتن دیدم به صرافت افتادن موبایل رو هم تجزیه کنن و قابشو در آورده بودن که رسیدم بهشون وگرنه اونم الان دیگه بندری میزد واسم به علت قروقاطی شدن اجزای درونشمتفکرمنتظر. از اونورم زحمت سالادو دم کردن چای و ....با من بوداوه اون و غیرش خیلی ها.در ضمن طرفا هم همیشه با منه ولی اینبار جا خالی دادم زن داداش حالش بگیره همه رو شست. بیچاره بابامم چون خیلی خوش به حالش شده بود و هدیه گیرش اومده بود زحمت ظرفای میوه و چای رو هم انداختیم گردن خودش.به هر حال روز پدر بر همه ی پدران و مردان و مردان فردا و پس فردا وهورا مردایی که تو راهن (جنین های پسر)مبارکزبان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٧/٤/٢٧ | پيام هاي ديگران ()

اسکول میشویم

دیروز یک امتحان ت...می تخیلی دادیمخجالت که رسما هرچی استادو مراقبه رو دچار افسردگی حاد کردیم از بس نشون دادیم سطح  IQو  معلوماتمون باهم بالاستنیشخند. آقا خب به من چه من هرچی گفتم کسی حرفمو گوش نکرد  منم دیگه مجبور شدم همرنگ جماعت شم و  هوش خودمو نادیده بگیرم.قضیه از این قرار بود که ما مثه بچه های خوب و مودب نشستیم سر صندلی هامون بعد یه برگه آوردن دادن دستمون که هیچییییییییی روش نوشته نشده بود الا این جمله:  DISCUSS ONE OF THE STORIES ما هم یه نیگاه به برگه کردیم یه نیگاه به مراقب که  پس این  پاسخنامه برگه سوالش کوووووومتفکریول؟اون مراقب هم از ما مشنگ تر گفت بشینید میارن براتون خلاصه ما هم خوش و خرم نشستیم به گپ زدن و از زمین و زمان گفتن و در آخرم یه 4 تا فحش ناموسی نثار استادای گرامی کردیم جهت تخله ی روحی روانی که فرش بشیم واسه امتحان مژهدیگه رسم حرفامون و فحشامون ته کشید دیدیم نخیرررررررررررررر زمان همینطور داره میگذره و از برگه سوال هم خبری نیست ما هم سخت به تکاپو افتاده بودیم که بفهمیم حکمت این کار چیه و اصلا شاید امتحانی در کار نیست و اسکلمون کردنمتفکر در همین اثنا یهو دیدیم یا زهرااااااااااااااسترس سرپرست مراقبا اومدید و وقتی مارو دید که با خیال راحت ولو شدیم رو صندلیا  و مشغول گپ و گفتیم و دیگه چیزی نمونده زیلو بندازیم 4 زانو بشینیم رو زمین با چشمای از حدقه در اومده گفت:چییییییییییییییییییییعصبانی؟این چه وضعیتی؟ جم کنید خودتون رو .چرا بیکارید؟چرا جواب نمیدیدعصبانیما هم همه با هم گفتیم اههههههههه شما به ما برگه سوال ندادید چیو جواب بدیموقت تمام؟گفت:هاننننننننننننننننن؟پس اونکه دستتونه چیه؟یعنی شما دانشجوهای ترم بیببببببببب(سانسور شد به علت حفظ آبروی نگارنده)خجالت نمیدونید این امتحان چطور برگزار میشه؟ منم که صندلی اول نشسته بودم گفتم:خب شما مارو توجیه نکردید ما چه میدینیم چه جوریه این امتحان؟دیگه یکی از پسرا به داد رسید و گفت آره آره  راست میگه ما توجیه نشده بودیم دیگه شانس اوردم که یکی نزد تو گوشم چون دم دستش بودم تازه اونجا بود که ما ملتفت شدیم منظور استاد این بوده که یکی از داستان هایی رو که در طول ترم خوندیم توضیح بدیم و نقد کنیم خجالت.خلاصه عرق شرم بود که ما ریختیم بابت دوزاری کج نداشتموناوهو امتحانرو دادیم و به نظر خودم من خوب دادم به شرطی که استاد کمتر از 1000 تا غلط گرامری توش پیدا کنه آخه این استاد ما سطح توقعش بالاست و توقع داره ما  STRUCTURE های سطح بالا به کار ببریم  البته حالا من به مدد اون یک سال که پشت کنکور بودم و 4 تا کلاس رفتم و مطالعه های خودم میتونم 4 تا جمله ی درست بنویسم( فقط 4 تا ها نه بیشتر زیاد دلتون رو خوش نکنید) ولی حقیقتا بیشتر بچه ها خیلی وضعیت بغرنجی دارن و به قول استاد ما جمله هامونو به جای گرامره درست با تف(بلانسبت شوما)خجالت به هم میچسبونیم. حالا امروز سر دل خوش ساعت 10:20 بلند شدم که درس بخونم دیدم به به  جزومو آوردم ولی کتابی رو که فردا ازش امتحان دارم نیووردم دیگه الان اینقده خوچحالم که در پوست خودم نمیگنجم.اون حکیم بدبخت هم اگه میدونست جملش توسط آدم دنده پهنی مثل من هر روز قراره مورد سو استفاده قرار بگیره و بشه توجیهی واسه دنده پهنیاش عمرا نمیگفت: این نیز بگزرد.قهر

۱۳۸٧/٤/٦ | پيام هاي ديگران ()

 

امتحان دیروز رو خیلی باحال دادیم هنوز برگه به دستم نرسیده بود که جواب ٣_۴ تا از سوالات رو به مدد امدادهای غیبی رو هوا شنیدم بعد تازه وقتی برگه به دستم رسید تازه فهمیدم اههههههه اون جوابه که شنیدم واسه این سواله بودش یولنیشخندخلاصه یه ٣٠ دقیقه ای با سوالات کلنجار رفتیم دیدیم نه بابا فایده نداره بیشتر از این دیگه چیزی بلد نیستیم امیدی هم به امداد نبود چون تو سالن ورزشی بودیم و این مراقب ها عین ببر خشمگین اینجوریعصبانیایستاده بودن بالای سرمون دیگه مرد می خواست که سرشو بلند کنه خلاصه دیدیم زور سوالا نمیکنیم بلند شدیم مثه بچه آدم برگه هامونو تحویل دادیم به مراقب و یه لبخند زکوند هم ضمیمش کردیم خنثیکه یعنی دستت درست بابا ایول خیلی حال دادی که مثه ازراعیل وایسادی بالا سرمون و نزاشتی دور همی جواب سوالارو بدیم خلاصه اومدم خونه و با مامان راهی شدیم به سمت اهواز تو ماشین این هندزفری رو تا ته هل دادم تو گوشم با صدای بلند موزیک و یه ربع ساعتی عین معتادا با دهان باز خوابیدم خمیازه حالا ۴ شنبه هم امتحان بعدی رو باید بدم و تا ٢ شنبه دیگه تموم میشن هورا خلاصه که از هفته ی دیگه زندگی شیرین می شود چون کلاس شنا هم ثبت نام کردم و با فک و فامیل میریم دیگه حالی به حولی فقط اگه برنگشتم بدونید تو استخر خفه شدم چون هنوز شنا بلد نیستم حالا اگرم خودم خفه نشم زن داداشم که هست این لطف رو میکنه زحمت خفه کرن منو میکشه بلاخره زن داداشه دیگه باید یه جوری داغ دلشو خالی کنه بنده خدا( حالا خوبه بیچاره خودش زحمت ثبت نام منو کشیده و هزینشم خودش داده)زبان

۱۳۸٧/٤/٤ | پيام هاي ديگران ()

بچه بازی

امروز دومین امتحانم رو دلدم  نامه نگاری.از بس  استرس  full of estressبودم سر امتحان یادم رفته بود جای این company signatureلعنتی رو کجا باید بذارمآخ آآآآآآآآآآی عصبانی شدم از دست خودم که همیشه اون چیزای سخت سخت رو خیلی خوب یادم میمونه اما چیزای بدیهی رو که تو شرایط عادی فوت آبمشون رو یادم میرهعصبانی.خلاصه اونچه رو که به ذهنم اومد انجام دادم و  بعد امتحان دیدم که درستهعینکساعت 3:30 تو اوج گرمای آفتاب اینجا(آبادان) اومدم خونه دیدم بچه های خواهری مشغول بازین منم گفتم برم یه گریزی بزنم به دوران بچگیم خیال باطلاول نشستیم یه دور با موبایلامون(البته مال خواهری واسه بچه ها بود) یه بازی رو همزمان انجام دلدیم که من بردماز خود راضی.بعد گفتم بچه ها بیاین بازی .تختشون دوطبقه است با چادر و گیره لباسی دور تادورشو بستمنیشخند و گفتم حالا بریم زیر اینجا لب دریاست ماهم اومدیم سیزده بدر اگرم پاتونو بزارین بیرون کوسه میخورتون خندهو خلاصه کلی تجهیزات بردیم اون زیر و مصاحبه کردیم و با موبایل فیلم گرفتیم و دروغ سیزده گفتیم تیوپ هم داشتیم که غرق نشیم.آجیم بیدار شد اومد هی نگاه میکرد می خندیدنیشخند میدونین ذوق میکنه وقتی میبینه بچه هاش با تک خالشون جورن.دیگه منم افتاده بودم رو دور فوضولی گفتیم ذره بین ورداریم بریم تو حیاط کاغذ آتیش بزنیم نشستیم پشت باد کولر سوختیممممممممم ساعت 4:30 عصر تا به زور یه ذره کاغذه سوراخ شد آفتابم بود آفتابای قدیم هیییی یادم به یه ذره بین کوچولو دمپای هم سوراخ میکردیم .بعد گفتیم بریم استخرو  پر کنیم آقا این بچه های نامردم شیلنگو گرفتن خیس آبم کردنزبان مجبور شدم لباسامو کلا عوض کردم .الانم لباسای خواهریو پوشیدم شدم مثل سمندون آخه نیست که آبجیمون خیلی خوش سایزه اینه که لباساش خیلییییی به من میادمژه. خلاصه که الانم مامانمو آجیم نشستن دارن کله پاچه فکو فامیلو بار میزارن منم اینجا نشستم دارم وبمو آپ میکنم  فردا صبح زود هم امتحان نثر دارم و هیچی هم نخوندم حالا تا ببینم شب حسشو داشته باشم بخونم یا نهیول.

۱۳۸٧/٤/۱ | پيام هاي ديگران ()

Weblog Themes By Blog Skin